تبليغاتX
سوابق حرفه ای حسابداری مصطفی اعتمادنیا

سی نصیحت زرتشت

1. آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر

2. قبل از جواب دادن فکر کن

3. هیچکس را تمسخر مکن

4. نه به راست و نه به دروغ قسم مخور

5. خود برای خود، زن انتخاب کن

6. به ضرر و دشمنی کسی راضی مشو

7. تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما

8. کسی را فریب مده تا دردمند نشوی

9. از هرکس و هرچیز مطمئن مباش

10. فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی

11. بیگناه باش تا بیم نداشته باشی

12. سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی

13. با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی

14. راستگو باش تا استقامت داشته باشی

15. متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی

16. دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی

17. معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی

18. دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی

19. مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی

20. سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی

21. روح خود را به خشم و کین آلوده مساز

22. هرگز ترشرو و بدخو مباش

23. در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند

24. اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده

25. دورو و سخن چین مباش و نزدیک دروغگو منشین

26. چالاک باش تا هوشیار باشی

27. سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی

28. اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری

29. با هیچکس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد

30. مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی ماند
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 12:49  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 
اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید
 
یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او تقسیم کنید…
 
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:
 
گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.
 
همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.
 
آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید.
 
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:

 
حالامی‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…! وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون...!!! 
 
آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…
 
کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…
 
مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…
  
چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید:
 
ورزش قاتل استرس است...
 
لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…
 
همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…
 
از من به شما نصیحت…
 

پنجم اینکه واقع‌بین باشید:
 
ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…
 
داستان، مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود…
 
گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌ها را شل کرد که دردش کمتر شود…
  
 ششم اینکه زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست : 
خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…
 
اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…
 
زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…
 
هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…
خودتان باشید…
 
 
هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترس‌زا" هراس نداشته باشید:
 
مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…
وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…
 
نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…
ترس، استرس می زاید

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید
و شعارتان "قبر بابای دنیا " باشد:
 
آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…
مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…
 
آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!

نهم اینکه تنفس خود را کنترل کنید:تنفس صحیح به خصوص در مواقع اوج استرس بسیار مهم است. معمولاً وقتی استرس داریم ضربان قلبمان بالا می رود و بنابراین به اکسیژن بیشتری نیاز دارد. که این باعث می شود نفسمان به شمارش بیافتد اما چون در آن لحظات تنها چیزی که به آن فکر نمی کنیم تنفس است، با کمبود اکسیژن مواجه می شویم و اعصابمان ضعیف می شوند. در حالیکه با در نظر داشتن تنفس، و هر چند ثانیه یک نفس عمیق کشیدن می توانیم کلیه مسائل فوق را تحت کنترل خودمان در بیاوریم.دهم اینکه بخندید:
 
همه مشکل دارند…
من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…
 
یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…
 
به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم،بخندید…
 
به خودتان بخندید…
 
دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند
نقل از یک ایمیل بدون نام
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 15:40  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 
 
به سلامتی‌ اون دختری که وقتی‌ تو خیابون
یه لکسوز واسش بوق میزنه بازم سرشو

میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه 730 هم
داشته باشی‌... چرخ پراید عشقمم نیستی!!!
 
 
اگه ما بچه ها لیوان بشکنیم : ای دست و پا چلفتی
-اگه مامانه بشکنتش : قضا بلا بود
-اگه باباهه بشکنتش : این لیوان اینجا چیکار میکنه...

به سلامتی همه مامان باباها و بچه های چلفتی
 
 
 
 
 
به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم
دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن
 
 
 
 آمریکایی ها تو فکر اینن که کی برن مریخ...

ما ایرانی ها نهایت فکرمون اینه که کی بریم تایلند !

سلامتی ماایرانیا
 
 
 
 سلامتی پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه
 
 
 
 یکی از ترس ناک ترین جملات دوران مدرسه ،این بود که :

"یه برگه از کیفتون بیارید بیرون"
به سلامتیه بچه مدرسه ای ها
 
 
 
 بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا "تومن" چون هم تو هستی توش، هم من
 
 
 
 
 
 به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه...
 
 
.
 
 
 سلامتي اونايي كه دوسشون داريم و نميفهمن ... آخرشم دق ميدن مارو
 
 
 
 
 
 صلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امروز امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!
 
 
 
 
 بسلامتیه اون پسری که خواست آدم بشه
ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت . . .
همیشه پای یک زن در میان است !
 
 
 
 به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن
 
 
 
 
 
 سلامتیه دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین.... چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم.....!
 
 
 
 
 به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی.....خوابه....ولی واسه این که دلت رو نشکنه میگه:خوب شد زنگ زدی....باید بیدار میشدم.
 
 
 
 به سلامتي آر دي...نه به خاطر موتور پيکانش.... به خاطره اينکه تو حسرت پژو ِ ...!
 
 
 
 سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که شبیه باباهاشون شن.نه مث جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون شن.
 
 
 
 به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 11:32  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 
>>نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟»
>>
>>اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
>>
>>«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»
>>
>>از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
>>
>>- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.
>>
>>- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.
>>
>>- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.
>>
>>- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.
>>
>>وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.
>>
>>قوانين طبيعت را بايد درک
کرد و از آنها درس گرفت.
>>
>>در يک کلام:
>>
>>افرادموفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.
>>
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 14:46  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 

i

171

5 اردیبهشت 1390 ساعت 13:16

ثروتمندتر از بیل گیتس


از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه كسی؟

بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!
گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره چشمم به یك مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!

بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته ...
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛
از او پرسیدم: منو میشناسی؟
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را جبران کنم.
جوان پرسید: چطوری؟
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.
(
خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم: هرچی که بخواهی!
اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

  • club_postreply_4743318

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:10  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 
Dear son...
پسر عزيزم:
The day that you see me old and I am already not, have patience and try to understand me …
روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....
If I get dirty when eating… if I can not dress… have patience. Remember the hours I spent teaching it to you.
اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.
و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.
If, when I speak to you, I repeat the same things thousand and one times… do not interrupt me… listen to me.
When you were small, I had to read to you thousand and one times the same story until you get to sleep…
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.
هنگامي كه تو خردسال بودي، من يك داستان را هزار بار براي تو مي خواندم تا تو به خواب بري.

When I do not want to have a shower, neither shame me nor scold me…
Remember when I had to chase you with thousand excuses I invented, in order that you wanted to bath…
هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.
زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.
 
When you see my ignorance on new technologies… give me the necessary time and not look at me with your mocking smile…
هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...
 
 
I taught you how to do so many things… to eat good, to dress well… to confront life…
من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي
When at some moment I lose the memory or the thread of our conversation… let me have the necessary time to remember… and if I cannot do it, do not become nervous… as the most important thing is not my conversation but surely to be with you and to have you listening to me…
هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.
مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
If ever I do not want to eat, do not force me. I know well when I need to and when not.
اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .
 
When my tired legs do not allow me walk...
هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....
 
 … give me your hand… the same way I did when you gave your first steps.
دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي
 
And when someday I say to you that I do not want to live any more… that I want to die… do not get angry… some day you will understand…
و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.
You must not feel sad, angry or impotent for seeing me near you. You must be next to me, try to understand me and to help me as I did it when you started living.
تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني
Help me to walk… help me to end my way with love and patience. I will pay you by a smile and by the immense love I have had always for you.
مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.
من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.
I love you son…
Your father
دوستت دارم پسرم.
پدر تو
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 15:28  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 

When the egg breaks by an

external power, a life ends.

 وقتی تخم مرغ بوسیله یک نیرو از

 

خارج میشکند، یک زندگی بپایان میرسد.

When the egg breaks by an internal power, a life begins.

وقتی تخم مرغ بوسیله نیروئی از داخل میکشند، یک زندگی آغاز

میشود

Great changes always begin with that

 

internal power.

تغییرات بزرگ همیشه از نیروی داخلی

 

آغاز میشود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 20:11  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 

تهران چجور شهری است؟

شهری بزرگ!

بی در و پیکر !

با آدمای جور وا جور خانواده هایی عموما از هم گسیخته !

خونه هایی شبیه خوابگاه!

مردمی عصبانی و پر استرس!

در آمد نسبتا بالا !

اما هزینه ها کمر شکن !

در تهران چه مشاهده می کنید؟

مرگ احساس! در مقابل تولد شهوت!!!!!

افسردگی !

پریشانی! پول خرج کردن بدون لذت! بی بندوباری!!!!!!!

البته دود و آلودگی هوا و آلودگی صوتی و یادم رفت که بگم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 17:19  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 
افسردگی چیست؟

گاهی وقتها آدما حال و حوصله ندارن میگن افسرده شدم.

گاهی وقتها آدما تنبلی میکنن میگن افسرده شدم.

گاهی وقتها آدما دوست دارن افسرده زندگی کنن.

افسرده گی نقطه قبل از مرگ روحی است. آیا آدمهای با روحیه افسرده می شوند.کارو تلاش مستمر بدون شادابی عامل بسیاری از افسرگی های نه تنها فردی بلکه اجتماعی است.مثلا شما صبح که سوار مترو می شوید بخواهید با یک نفر صحبت کنید می دونید چی میگه ؟ میگه حال داری سر صبح حرف می زنی؟ موقع آخر شب هم که سوار مترو یا اتوبوس می شی می خواهی با یه نفر گپ بزنی میگه حال داری آخر وقت. نمی دونم تهرانیها کی حال دارن! با یکی حرف می زنی میخواهد بزنتت!

بزرگترین آفت بسیاری از تهرانی ها یا بهتر بگم کسانی که فعلا در تهران زندگی می کنن شاد و خوشحال زندگی نکردنه بی انگیزه بی حوصله و...

مشکل کجاست؟

اولین چیزی که میگن ... بقیه اش برای بعدا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 14:50  توسط مصطفی اعتمادنیا  | 

اگر مهربان باشيد، آدمها شما را به خود شيرينی متهم می کنند! اما شما همچنان مهربان بمانيد.

اگر با ديگران رو راست باشيد. ديگران شما را فریب خواهند داد! با این وجود چون آب زلال و صادق بمانید.

 اگر شما برای زندگی بهتر تلاش کنيد، ديگران برچسب حرص و طمع به شما خواهند زد .

اما شما سخت کوشانه به جلو رويد.

اگر اميد به ديگران ارزانی داريد شما را خوش خيال می پندارند .

اما شما چون فانوس به شب های تار  بي اميدی بتابيد .

 اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند!

با این وجود شادمانی کنيد. و شادي هايتان را تقسيم کنيد.

خوبی های امروزتان را فردا فراموش می کنند!

اما شما همچنان خوب بمانيد و خوبی کنيد

 وقتی شما چشمان خود را به اشتباه و ضعف ديگران می بنديد ديگران ممکن است شما را ساده لوح بپندارند!

اما همچنان از کنار اشتباه ديگران بگذريد.

اگر شما عاشق باشید، دیگران شما را دیوانه و مجنون خطاب خواهند کرد.

اما شما همچنان عاشق بمانید و به این موهبت ببالید

سنجش های ديگران و قضاوتهای آنان مهم نیست!

تنها داوری و قضاوت خدا مهم است.

خداوندی که همه چيز را می بيند و می شنود

و همه به سوی او بازخواهيم گشت.

منتسب به معلم شهید دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 12:33  توسط مصطفی اعتمادنیا  |